ホスローとシーリーン — Nizami Ganjavi
بخش ۱ - سرآغاز خداوندا درِ توفیق بگشای نظامی را رهِ تحقیق بنمای دلی ده کاو یقینت را بشاید زبانی کآفرینت را سراید مده ناخوب را بر خاطرم راه بدار از ناپسندم دست کوتاه درونم را به نورِ خود برافروز زبانم را ثنای خود درآموز به داوودی، دلم را تازه گردان زبورم را بلندآوازه گردان عروسی را که پروردم به جانش مبارکروی گردان در جهانش چنان کز خواندنش فرخ شود رای ز مشک افشاندنش خَلُّخ شود جای سوادش دیده را پرنور دارد سماعش مغز را معمور دارد مفرحنامهٔ دلهاش خوانند کلید بند مشکلهاش دانند معانی را بدو ده سربلندی سعادت را بدو کن نقشبندی به چشم شاه، شیرین کن جمالش که خود بر نام شیرین است فالش نسیمی از عنایت یار او کن ز فیضت قطرهای در کار او کن چو فیاض عنایت کرد یاری بیار ای کانِ معنی تا چه داری بخش ۲ - در توحید باری به نام آنکه هستی نام ازو یافت فلک جنبش، زمین آرام ازو یافت خدایی کآفرینش در سجودش گواهی مطلق آمد بر وجودش تعالی الله یکی بیمثلومانند که خوانندش خداوندان، خداوند فلکبرپایدار و انجمافروز خرد را بیمیانجی حکمتآموز جواهربخشِ فکرتهای باریک بهروزآرندهٔ شبهای تاریک غم و شادی نگار و بیم و امید شب و روز آفرین و ماه و خورشید نگهدارندهٔ بالا و پستی گوا بر هستی او جمله هستی وجودش بر همه موجود قاهر نشانش بر همه بیننده ظاهر کواکب را به قدرت کارفرمای طبایع را به صنعت گوهرآرای مرادِ دیدهٔ باریکبینان انیسِ خاطرِ خلوتنشینان خداوندی که چون نامش بخوانی نیابی در جوابش لن ترانی نیاید پادشاهی زوت بهتر ورا کن بندگی هم اوت بهتر ورای هرچه در گیتی اساسی است برون از هر چه در فکرت قیاسی است به جستوجوی او بر بام افلاک دریده وهم را نعلینِ ادراک خرد در جستنش هشیار برخاست چو دانستش نمیداند چپ از راست شناساییش بر کس نیست دشوار ولیکن هم به حیرت میکشد کار نظر دیدش چو نقش خویش برداشت پس آنگاهی حجاب از پیش برداشت مبرا حکمش از زودی و دیری منزه ذاتش از بالا و زیری حروف کائنات ار بازجویی همه در توست و تو در لوح اویی چو گل صدپاره کن خود را درین باغ که نتوان تندرست آمد بدین داغ تو زآنجا آمدی کاین جا دویدی ازین جا در گذر کآنجا رسیدی ترازوی همه ایزدشناسی چه باشد جز دلیلی یا قیاسی؟ قیاسِ عقل تا آنجاست بر کار که صانع را دلیل آید پدیدار مده اندیشه را زین پیشتر راه که یا کوه آیدت در پیش یا چاه چو دانستی که معبودی تو را هست بدار از جستوجوی چون و چه، دست ز هر شمعی که جویی روشنایی به وحدانیتش یابی گوایی گه از خاکی، چو گل رنگی برآرد گه از آبی، چو ما نقشی نگارد خرد بخشید تا او را شناسیم بصارت داد تا هم زو هراسیم فکند از هیأت نُه حرف افلاک رقوم هندسی بر تختهٔ خاک نباتِ روح را آب از جگر داد چراغِ عقل را پیه از بصر داد جهت را شش گریبان در سر افکند زمین را چار گوهر در برافکند چنان کرد آفرینش را به آغاز که پی بردن نداند کس بدان راز چنانش در نورد آرد سرانجام که نتواند زدن فکرت در آن گام نشاید باز جست از خود خدایی خدایی برتر است از کدخدایی بفرساید همه فرسودنیها همو قادر بود بر بودنیها چو بخشاینده و بخشندهٔ جود نخستین مایهها را کرد موجود به هر مایه نشانی داد از اخلاص که او را در عمل کاری بود خاص یکی را داد بخشش، تا رساند یکی را کرد ممسک، تا ستاند نه بخشنده، خبر دارد ز دادن نه آن کس کاو پذیرفت، از نهادن نه آتش را خبر کاو هست سوزان نه آب آگه که هست از جان، فروزان خداوندیش با کس مشترک نیست همه حَمّالِ فرمانند و شک نیست که را زهره، ز حمالان راهش که تخلیطی کند در بارگاهش؟ بسنجد خاک و مویی بر ندارد بیارد باد و بویی بر ندارد زهی قدرت که در حیرت فزودن چنین ترتیبها داند نمودن بخش ۳ - در استدلال نظر و توفیق شناخت خبر داری که سیاحان افلاک چرا گردند گِرد مرکزِ خاک در این محرابگه معبودشان کیست وزین آمد شدن مقصودشان چیست چه میخواهند ازین محمل کشیدن چه میجویند ازین منزل بریدن چرا این ثابت است آن منقلب نام که گفت این را بجنب آن را بیارام قبا بسته چو گل در تازهرویی پرستش را کمر بستند گویی مرا حیرت بر آن آورد صد بار که بندم در چنین بتخانه زنار ولی چون کرد حیرت تیزگامی عنایت بانگ بر زد کای نظامی مشو فتنه برین بتها که هستند که این بتها نه خود را میپرستند همه هستند سرگردان چو پرگار پدیدآرندهٔ خود را طلبکار تو نیز آخر هم از دست بلندی چرا بتخانهای را در نبندی چو ابراهیم با بت عشق میباز ولی بتخانه را از بت بپرداز نظر بر بت نهی صورت پرستی قدم بر بت نهی رفتی و رستی نموداری که از مه تا به ماهیست طلسمی بر سر گنج الهی است طلسم بسته را با رنج یابی چو بگشایی به زیرش گنج یابی طبایع را یکایک میل در کش بدین خوبی خرد را نیل در کش مبین در نقش گردون کآن خیال است گشودن بندِ این مشکل محال است مرا بر سرّ گردون رهبری نیست جز آن، کاین نقش دانم سرسری نیست اگر دانستنی بودی خود این راز یکی زین نقشها دردادی آواز ازین گردندهگنبدهای پرنور به جز گردش چه شاید دیدن از دور؟ درست آن شد که این گردش به کاریست درین گردندگی هم اختیاریست بلی در طبع هر دانندهای هست که با گردنده گردانندهای هست از آن چرخه که گردانَد زنِ پیر قیاس چرخ گردنده همان گیر اگر چه از خلل یابی درستش نگردد تا نگردانی نخستش چو گردانَد ورا دست خردمند بدان گردش بمانَد ساعتی چند همیدون دورِ گردون زین قیاس است شناسد هر که او گردونشناس است اگر نارد نمودار خدایی در اصطرلابِ فکرت، روشنایی نه ز ابرو جستن آید نامهٔ نو نه از آثار ناخن جامهٔ نو بدو جویی، بیابی از شَبَه نور نیابی چون نه زو جویی ز مه نور ز هر نقشی که بنمود او جمالی گرفتند اختران زان نقش فالی یکی ده دانه جو محراب کرده یکی سنگی دو اصطرلاب کرده ز گردشهای این چرخ سبکرو همان آید کزان سنگ و از آن جو مگو ز ارکان پدید آیند مردم چنان کهارکان پدید آیند از انجم که قدرت را حوالت کرده باشی حوالت را به آلت کرده باشی اگر تکوین به آلت شد حوالت چه آلت بود در تکوین آلت اگر چه آب و خاک و باد و آتش کنند آمدشدی با یکدگر خوش همی تا زو خط فرمان نیاید به شخصِ هیچ پیکر جان نیاید نه هر ایزدپرست ایزد پرستد چو خود را قبله سازد، خود پرستد ز خود برگشتن است ایزدپرستی ندارد روز با شب همنشستی خدا از عابدان آن را گزیند که در راه خدا خود را نبیند نظامی جام وصل آنگه کنی نوش که بر یادش کنی خود را فراموش بخش ۴ - آمرزش خواستن خدایا چون گِلِ ما را سرشتی وثیقتنامهای بر ما نوشتی به ما بر خدمتِ خود عرض کردی جزای آن به خود بر، فرض کردی چو ما با ضعف خود در بند آنیم که بگذاریم خدمت تا توانیم تو با چندان عنایتها که داری ضعیفان را کجا ضایع گذاری؟ بدین امّیدهای شاخ در شاخ کرمهای تو ما را کرد گستاخ وگرنه ما کدامین خاک باشیم که از دیوار تو رنگی تراشیم؟ خلاصی ده که روی از خود بتابیم به خدمت کردنت توفیق یابیم ز ما خود خدمتی شایسته ناید که شادُروانِ عزّت را بشاید ولی چون بندگیمان گوشهگیر است ز خدمت بندگان را ناگزیر است اگر خواهی به ما خط در کشیدن ز فرمانت که یارد سر کشیدن؟ و گر گردی ز مشتی خاک خشنود تو را نبْوَد زیان، ما را بود سود در آن ساعت که ما مانیم و هویی ز